اونشب قرار بود که برای فردا مامانم به زنعمو م زنگ بزنه که برای فردا صبح قرار پیکنیک رو تو باغ خودمون بزاره ..البته از شنبه حرفش بود الان پنج شنبس و مامانم برای فردا که جمعه میشه به زنعموم زنگ زد و قرار گذاشت ... ما هم خوشحال که فردا با سارا ( دختر عموم) و سهیل ( پسر عموم) تو باغ اونقدر بازی میکنیم که بترکیم. آخه من یه توپ چهل تیکه هم به تازگی خریده بودم که دیگه طاقتم برای فردا تمام شده بود
اين داستان غير واقعي است و براساس تخيلات نويسند در وشده است پس تحت تاثير آن قرار نگيريد
ادامه مطلب